یک امروزست ما را نقد ایام

بعد از مدتها به محیط وبلاگ سرک کشیدم و تعداد وبلاگهای به روز نشده دوستان در نظرم جلوه کرد! کجایند مردان راه خدا؟!

...

و اما در باب این چند مدت غیبت:

هنوز هم بر این عقیده‌ام که تدریس یکی از بهترین شغلها برای خانم هاست. البته برای حرفه ما شاید بهتر است بگوییم شغل زمینه. چرا‌که انکار لذت طراحی و اجرای ایده ها امریست نامعقول. مزیت آن همکاری با قشر اهل فکر در یک محیطِ به نسبت فرهنگی است که امکان بروز و ظهور عقاید و نظرات و تبادل اطلاعات راجع به انواع مباحث را میسر می سازد. از محیط وبلاگ استفاده می کنم برای مرور آنچه در یکی دو دانشگاه در اصفهان تجربه کرده ام:

در آغاز انتظار برخورد با تعدادی «دانشجو» امری بدیهی می نماید. اما در ادامه به انتظاری محال می ماند! شخصیت و شان دانشجویی چیزی است که در اکثر قریب به اتفاق ورودی های قبل ترمان در یزد سراغ دارم و اصلا ذهنیت کنونی ام منتج از همان دوران است. اما اکنون تفاوتهای چشمگیری ملاحظه می شود! از پوشش بسیار نامناسبی که به هر دلیل فرصت بروز یافته تا نحوه برخورد با مدرس همگی نشان از بی مایگی نسل جدید دانش اندوز معماری دارد. نسلی که شاید تنها دغدغه مَدرَک داشتن دارد تا مُدرِک بودن. لحظه، اکنون، حال برای ایشان بسیار متفاوت از ما معنی می شود. باید سپری شود. باید به خوشی (بخوانید شنگولی) سپری شود! قرار و مدارهای تفریحی و گشت و گذارهای جمعی ترم 7 و 8 ما از ترم 1 و تنها پس از یک هفته محقق می شود و تنها چیزی که این قوم به آن مصممند همین قرار و مدارهاست!
 دلیلش شاید بی انگیزگی باشد که آن هم نیازمند بررسی است. سرهایی که تنها برای ماس‌ماسک ها فرود می آیند و خنده ها و غمزه های پنهانی که نشان از غوطه وری در جلوت (و نه خلوت) دارند و چشمهای قرمزی که یک ساعت دیرتر از عموم به کلاس گشوده می شود و بوهای متعفن و مبهمی که با ورود به کلاس فضا را پر می کند! اینها تنها بخشی از مصایب این نسل است.

 بی ادبی، استفاده از الفاظ زشت و رکیک، رفتارهای وقیح و عدم رعایت حدود در روابط دانشجو و مدرس، و یا حتی دانشجو با دانشجو، توقع ها و انتظارهای بیجا در نمره‌دهی و حتی گاهی پیشنهادهای مستقیم و غیرمستقیم برای رشوه از مواردی است که متاسفانه شاهد آن بوده و هستیم.

البته انتساب این صفات به همه دانشجویان بی عدالتی و به دور از انصاف است. در این میان تعدادی دانشجو هم وجود دارد که می خواهد و دوست دارد که بیاموزد اما روش را نمی داند. بگذریم از آن دسته ای که می دانند و می توانند اما نمی خواهند.

نقایص و ایرادها و بی‌تجربگیهای خودمان را از هم از یاد نمی‌بریم. با فاصله سنی کم بین نسل ما و نسل فعلی دانشجو که باورپذیری مدرس را به عنوان مرجع تمام قد آموزش مختل می کند نهایت تلاشمان به ارائه الگوی یک «دانش‌جوی خوب» منجر خواهد شد و نه یک استاد! گرچه تدریس برخی دروس به اعتقاد بنده نیازمند سنین بسیار بالاتر و افراد بسیار کارآزموده تر است.

 این را هم فراموش نکنیم که انرژی و توانی که ما مدرسان جدید برای این دانشجویان می گذاریم به هیچ وجه قابل مقایسه با اساتید دوره کارشناسی‌مان نیست. درست است که تجربه به ظاهر کمی داریم اما آموزه هایی که برای این دانشجویان تعلیم داده می شود بسیار مفیدتر و تخصصی تر از مباحثی است که در یزد ارائه می شد. این یک ایراد جدی است. 

سوال این است که آیا آموزش های دسته بندی شده ای که از طرف معلمانی مثل ما بدون احتساب آمادگی و صلاحیت به دانشجو ارائه می شود و به چشم شاگرد سهل‌انگار نمی‌آید به مثابه ظلم به علم و دانش نیست؟!  یادم به روایتی در کشکول شیخ بهایی آمد که در آن ذکر شده بود هر گاه از پیامبر سوالی پرسیده می شد ایشان در جواب ایشان ابتدا لحظه ای مکث می کردند و پس از آن به پرسش سائل پاسخ می دادند، چراکه قدر و منزلت علم نزول نیابد.

به هر روی با خوش‌بینی و نیک‌اندیشی نسبت به آینده به پیش می رویم. امید داریم که سعیمان در اصلاح این روند به خطا نرود.

+تاریخ یکشنبه ۷ تیر۱۳۹۴ساعت ۱۴:۱۲ بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی |

در میانه های مهارتی به نام رساله نویسی(!):

«اگر بخواهیم بر اساس مدل «انسان به منزله عامل» به موضوع تربیت حرفه ای بنگریم باید بگوییم که کار و حرفه به منزله ی «عمل» نگریسته می شود؛ به عبارت دیگر لازم است انجام کار و حرفه مبتنی بر مبادی معرفتی، میلی و ارادی ویژه ای صورت پذیرد تا بتوان آنرا به منزله ی عمل در نظر گرفت ... حرفه را به منزله ی عمل نگریستن، راه ما را از مهارت گرایی جدا خواهد کرد. «مهارت» مفهومی رفتارگرایانه است و به نحوه انجام کار ناظر است، در حالی که «عمل» به مفهوم اسلامی آن ضرورتا مبتنی بر مبادی معرفتی، میلی و ارادی است.»

خسرو باقری، تربیت حرفه ای در بستر دیدگاه اسلام. فصلنامه حوزه و دانشگاه.

+تاریخ سه شنبه ۷ آبان۱۳۹۲ساعت ۱۴:۵۰ بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی |

از میان 100 خطبه اولی که در نهج البلاغه خواندم خطبه زیر در نظرم شگفت ترین آمد! تعابیرش به پیشگویی های آخرالزمانی می ماند و در ارتباط این عبارات هر چه تلاش کنی ظرف تفکر از سوال پر است و از جواب خالی!

«در بيان فتنه»

اِنَّما بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ اَهْواءٌ تُتَّبَعُ، وَ اَحْكامٌ تُبْتَدَعُ،

ابتداى ظهور فتنه ها هواهايى است كه پيروى مى شود، و احكامى كه در چهره بدعت خودنمايى مى كند،

يُخالَفُ فيها كِتابُ اللّهِ، وَ يَتَوَلّى عَلَيْها رِجالٌ رِجالاً عَلى غَيْرِ دينِ اللّهِ.

در اين فتنه ها و احكام با كتاب خدا مخالفت مى شود، و مردانى مردان ديگر را بر غير دين خدا يارى و پيروى مى نمايند.
 فَلَوْ اَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتادينَ.
 اگر باطل از آميزش با حق خالص مى شد راه بر حق جويان پوشيده نمى ماند.
وَلَوْ اَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ اَلْسُنُ الْمُعانِدينَ.
 و اگر حق در پوشش باطل پنهان نمى گشت زبان دشمنان ياوه گو از آن قطع مى گشت.
 وَلكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ، وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ فَيُمْزَجانِ،
ولى پاره اى از حق و پاره اى از باطل فراهم شده و در هم آميخته مى شود،
 فَهُنالِكَ يَسْتَوْلِى الشَّيْطانُ عَلى اَوْلِيائِهِ،
 در اين وقت شيطان بر دوستانش مسلط مى شود،
وَ يَنْجُو الَّذينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللّهِ الْحُسْنى.

و آنان كه لطف حق شاملشـان شـده نجـات مى يابنـد.

خطبه 50 ترجمه استاد حسین انصاریان

+تاریخ جمعه ۲۸ تیر۱۳۹۲ساعت ۲:۳۹ قبل از ظهر نویسنده : مریم مساحی |

عادت به شرح جریانات خصوصی در حضور عام ندارم. ولی از آنجا که در عام بودن یا خاص بودن مخاطب ابهام دارم بنا به نوشتن دارم!

پس از این 6 ماه که بسیار بیش از 6 ماه گذشته است(و زمانی که به طور عجیب خود را میکِشــــــــــــــــد)، دچار تغییرات شگرف شده ایم! می گویند اسمش پختگی است. نمیدانم! ولی کارهایی را انجام می دهم که روزگاری بهش می خندیدم! و به کارهایی می خندم که روزگاری انجامش می داده ام!

در ابتدای امر تنها یک اتفاق بود، سپس تبدیل به انتخاب شد ولی نه به این سادگی. انتخاب مبدا و مسیر و به نوعی مقصد! خب پیش بینی مقصد کار مبهمی است ولی وقتی می بینی خبری از نبایدها نیست یعنی موضع عمل است، بسم الله.

دارم می نویسم، از 6 ماه پیش تا به حال. نه در این نبشتنگاه، که در لوحی محفوظ که به یادگار بماند، شاید برای ...

بماند. در این جریان نگاشتن فکر می کنم همه اتفاقاتی که تنها در قالب واژه ای به نام «تقدیر» می گنجد دارد خودم را به خودم و به همسرم می شناساند. تازه داریم می فهمیم که چه شده! پیوند ما، پس از چندی و چند سال جستجو و عاقبت اکتشاف در انتهای راهی پر پیچ و خم و ناموزون فقط نشان از دو چیز دارد:

«مشیت الهی»  و  تصمیم شخصی به «بد نبودن»

شاید اگر دعای بسیار و طلب عاجزانه هم چاشنی اش شده بود لطف الهی زودتر شامل این بندگان حقیر می شد.

اما...

باقی ماجرا هنر و مهارت هم آهنگی است. این که در سیر خودشناسی زبان شناختن و شناساندن را بیاموزی، همسرت را بشناسی و خود را به او اثبات کنی. که حاصل تعمق در چیستی ها و کیستی هاست. دشوار (یِ شیرین) است اما با توکل بر خدا شدنی است... ای عشق درد تو سری می باید.

+تاریخ دوشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۱ساعت ۱۹:۲۱ بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی |


یک سالی میگذرد. از درج گفتگوی مجله دنیای تصویر با «حسن عباسی»:

http://www.mediafire.com/?sqfgqlab4hb5j3v


+تاریخ شنبه ۲ دی۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱۱ بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی |

در حوالی دو ماهگی پیمان هم سری


"هم سری"

.

.

.

مناسباتش که با اذان شد

بگذار پستش هم به موضع اذان بماند.

+تاریخ شنبه ۲ دی۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱ بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی

همین دیروز بود و دیروزها... که حاجی توی شبهای شعر رسولیان، همان هفت دری «قلندر و قلعه» را با دستش بالا می گرفت و هر دفعه چشم من بیش از کتاب، انگشتر نگین درشت دستهای کشیده اش را میدید.

هیچ ... انگار که هیچ نگذشته

بعدها (سال 87) کتابش را خریدم. یک بار هم سال 89 یادداشتی بر صفحه اولش گذاشتم و امسال (دهه آخر رمضان 91) همت کردم و خواندمش.

نویسنده اش _سید یحیی یثربی_ را هم دو سال پیش توی همایش هنر نبوی دیدم. با آن ته مانده غلیظ ترکی برخلاف سایر کارشناسان نه پز سفر فرنگش را داد و نه رزومه رو کرد! شاید هفت هشت دقیقه بیشتر حرف نزد و مختصر و مفیدتر از هر چه امکان داشت! بعد هم قسمت شد و توی آسانسور همراه شدیم. با صدای بلند عذر کوتاه سخنیش را آورد که با بچه ها در سفر شمال بودیم و از کجا افتادم و چه شد که کمرم را عمل کردم و ... به همین سادگی!

اما امشب

امشب که «قلندر و قلعه» را تمام کردم غم سنگینی بر وجودم سایه انداخته! گویی زمان دوباره شهاب الدین سهروردی را از دست داده! پیامبر زمان! با آن سکوت و ادب و فضل و کرم و بیابانگردیها و شاگردی ها و طلبگی پیر مغان و الهامات سیندخت و نان جو های چله به چله و خلع بدنها و کرامات گاه به گاه و در یک کلام سیر و سلوک عارفانه ...! اعجوبه ایست! قطعا اعجوبه ایست!

تمام تاکید این کتاب به نقل از سهروردی بر آن است که انسان می تواند اعجوبه شود. می تواند ملک شود. حتی از آن بالاتر... که خدا از انسان ناامید نشده و الهام همچنان جاری است.

برای آنان که چون من به تنگنای منطق این جهانی خو کرده اند و شهود را فراموش، دارویی است در حکم شِفاء.

حظ مطالعه این کتاب گوارای روح محمد قطب الدین.

داااااد داااااد عارف با داااااغ دددل زاااااد        داااااد ای ی ی دددل

+تاریخ چهارشنبه ۲۲ شهریور۱۳۹۱ساعت ۲۳:۳۸ بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی |