یک امروزست ما را نقد ایام

«دیگر حالم از بازار به هم می خورد!» این جمله ای است که از اکثر تازه عروسها چه عروسهای 10 سال پیش چه عروس های تازه تازه می توان شنید. و پدر و مادرهایی که هنوز دلهره اتمام فرصت خرید جهاز در ضمیرشان رخنه کرده است!

از خیابان که می گذریم، توی ماشین، مغازه ها را می بینم و خدا را شکر می کنم که دیگر "دربه در" یک «چیز» نیستم! از یک قیف پلاستیکی تا پرده و لوستر و ... . دلم می خواهد به همه شهر اعلام کنم که دیگر به بازار نمی روم! حداقل تا ... ؟! خدا می داند!

تورم، گرانی، دلار، تحریم، جنس چینی و به صرفه نبودن همه و همه کلیدواژه هایی است که خرخره مشتریان را چسبیده و به این سادگی ها دست بردار نیست! اگر 5-6 سال پیش با صرف هزینه ای اندک می توانستید جنس مرغوبی بخرید حالا با چندین و چند برابر آن هم نمی توانید آن جنس را تهیه کنید. کیفیت اجناس به وضوح پایین است و مشتری مجبور به خرید! جنس ایرانی مرغوب هم یافت نمی شود. کارمان به جایی رسیده که کالاهایمان را با مارک خارجی روانه بازار می کنیم! تنها جنس مرغوب ایرانی گویا هنرش است که جای هیچ انکاری نیست. و به قول آن فرش فروش بازار حکیم خدا نکند درهای صادرات باز شود و رونق گیرد که ایرانی باید در صف انتظار صنع دستی اش بماند!

روش نسبتا جدیدی از سوی کسبه محترم برای غالب کردن اشیاء مشهود است و آن این که جنس اصلا موجود نیست! جنس نداشته فروخته می شود. اسمش «سفارش» است و خدا می داند که در دستهای چندین و چند دلال می چرخد تا به مشتری برسد! و آن هم چه مقدار زمان می برد! جالب این که به هیچ وجه امکان لغو سفارش نیست حتی در صورت تاخیر و بدقولی فروشنده! تعویض شاید! آن هم شاید!

تولید و یا ورود جنس مرغوب دیگر «به صرفه نیست». برای که؟! صرفه ی که؟! قیمتها پایین که نمی آید هیچ، تنها کورسوی امیدی هست که ثابت بماند! و مشتری ... و مردم ... !!!

خلاصه کلام این که ما مردم مهربان، بخشنده، با گذشت، متمدن و با اصولی هستیم. می گویند دولت به مردم رحم نمی کند. من می گویم کاش مردم به یکدیگر رحم کنند!

+تاریخ یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 10:30 قبل از ظهر نویسنده : مریم مساحی |

در میانه های مهارتی به نام رساله نویسی(!):

«اگر بخواهیم بر اساس مدل «انسان به منزله عامل» به موضوع تربیت حرفه ای بنگریم باید بگوییم که کار و حرفه به منزله ی «عمل» نگریسته می شود؛ به عبارت دیگر لازم است انجام کار و حرفه مبتنی بر مبادی معرفتی، میلی و ارادی ویژه ای صورت پذیرد تا بتوان آنرا به منزله ی عمل در نظر گرفت ... حرفه را به منزله ی عمل نگریستن، راه ما را از مهارت گرایی جدا خواهد کرد. «مهارت» مفهومی رفتارگرایانه است و به نحوه انجام کار ناظر است، در حالی که «عمل» به مفهوم اسلامی آن ضرورتا مبتنی بر مبادی معرفتی، میلی و ارادی است.»

خسرو باقری، تربیت حرفه ای در بستر دیدگاه اسلام. فصلنامه حوزه و دانشگاه.

+تاریخ سه شنبه 7 آبان1392ساعت 2:50 بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی |

از میان 100 خطبه اولی که در نهج البلاغه خواندم خطبه زیر در نظرم شگفت ترین آمد! تعابیرش به پیشگویی های آخرالزمانی می ماند و در ارتباط این عبارات هر چه تلاش کنی ظرف تفکر از سوال پر است و از جواب خالی!

«در بيان فتنه»

اِنَّما بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ اَهْواءٌ تُتَّبَعُ، وَ اَحْكامٌ تُبْتَدَعُ،

ابتداى ظهور فتنه ها هواهايى است كه پيروى مى شود، و احكامى كه در چهره بدعت خودنمايى مى كند،

يُخالَفُ فيها كِتابُ اللّهِ، وَ يَتَوَلّى عَلَيْها رِجالٌ رِجالاً عَلى غَيْرِ دينِ اللّهِ.

در اين فتنه ها و احكام با كتاب خدا مخالفت مى شود، و مردانى مردان ديگر را بر غير دين خدا يارى و پيروى مى نمايند.
 فَلَوْ اَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتادينَ.
 اگر باطل از آميزش با حق خالص مى شد راه بر حق جويان پوشيده نمى ماند.
وَلَوْ اَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ اَلْسُنُ الْمُعانِدينَ.
 و اگر حق در پوشش باطل پنهان نمى گشت زبان دشمنان ياوه گو از آن قطع مى گشت.
 وَلكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ، وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ فَيُمْزَجانِ،
ولى پاره اى از حق و پاره اى از باطل فراهم شده و در هم آميخته مى شود،
 فَهُنالِكَ يَسْتَوْلِى الشَّيْطانُ عَلى اَوْلِيائِهِ،
 در اين وقت شيطان بر دوستانش مسلط مى شود،
وَ يَنْجُو الَّذينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللّهِ الْحُسْنى.

و آنان كه لطف حق شاملشـان شـده نجـات مى يابنـد.

خطبه 50 ترجمه استاد حسین انصاریان

+تاریخ جمعه 28 تیر1392ساعت 2:39 قبل از ظهر نویسنده : مریم مساحی |

عادت به شرح جریانات خصوصی در حضور عام ندارم. ولی از آنجا که در عام بودن یا خاص بودن مخاطب ابهام دارم بنا به نوشتن دارم!

پس از این 6 ماه که بسیار بیش از 6 ماه گذشته است(و زمانی که به طور عجیب خود را میکِشــــــــــــــــد)، دچار تغییرات شگرف شده ایم! می گویند اسمش پختگی است. نمیدانم! ولی کارهایی را انجام می دهم که روزگاری بهش می خندیدم! و به کارهایی می خندم که روزگاری انجامش می داده ام!

در ابتدای امر تنها یک اتفاق بود، سپس تبدیل به انتخاب شد ولی نه به این سادگی. انتخاب مبدا و مسیر و به نوعی مقصد! خب پیش بینی مقصد کار مبهمی است ولی وقتی می بینی خبری از نبایدها نیست یعنی موضع عمل است، بسم الله.

دارم می نویسم، از 6 ماه پیش تا به حال. نه در این نبشتنگاه، که در لوحی محفوظ که به یادگار بماند، شاید برای ...

بماند. در این جریان نگاشتن فکر می کنم همه اتفاقاتی که تنها در قالب واژه ای به نام «تقدیر» می گنجد دارد خودم را به خودم و به همسرم می شناساند. تازه داریم می فهمیم که چه شده! پیوند ما، پس از چندی و چند سال جستجو و عاقبت اکتشاف در انتهای راهی پر پیچ و خم و ناموزون فقط نشان از دو چیز دارد:

«مشیت الهی»  و  تصمیم شخصی به «بد نبودن»

شاید اگر دعای بسیار و طلب عاجزانه هم چاشنی اش شده بود لطف الهی زودتر شامل این بندگان حقیر می شد.

اما...

باقی ماجرا هنر و مهارت هم آهنگی است. این که در سیر خودشناسی زبان شناختن و شناساندن را بیاموزی، همسرت را بشناسی و خود را به او اثبات کنی. که حاصل تعمق در چیستی ها و کیستی هاست. دشوار (یِ شیرین) است اما با توکل بر خدا شدنی است... ای عشق درد تو سری می باید.

+تاریخ دوشنبه 30 بهمن1391ساعت 7:21 بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی |


یک سالی میگذرد. از درج گفتگوی مجله دنیای تصویر با «حسن عباسی»:

http://www.mediafire.com/?sqfgqlab4hb5j3v


+تاریخ شنبه 2 دی1391ساعت 12:11 بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی |

در حوالی دو ماهگی پیمان هم سری


"هم سری"

.

.

.

مناسباتش که با اذان شد

بگذار پستش هم به موضع اذان بماند.

+تاریخ شنبه 2 دی1391ساعت 12:1 بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی

همین دیروز بود و دیروزها... که حاجی توی شبهای شعر رسولیان، همان هفت دری «قلندر و قلعه» را با دستش بالا می گرفت و هر دفعه چشم من بیش از کتاب، انگشتر نگین درشت دستهای کشیده اش را میدید.

هیچ ... انگار که هیچ نگذشته

بعدها (سال 87) کتابش را خریدم. یک بار هم سال 89 یادداشتی بر صفحه اولش گذاشتم و امسال (دهه آخر رمضان 91) همت کردم و خواندمش.

نویسنده اش _سید یحیی یثربی_ را هم دو سال پیش توی همایش هنر نبوی دیدم. با آن ته مانده غلیظ ترکی برخلاف سایر کارشناسان نه پز سفر فرنگش را داد و نه رزومه رو کرد! شاید هفت هشت دقیقه بیشتر حرف نزد و مختصر و مفیدتر از هر چه امکان داشت! بعد هم قسمت شد و توی آسانسور همراه شدیم. با صدای بلند عذر کوتاه سخنیش را آورد که با بچه ها در سفر شمال بودیم و از کجا افتادم و چه شد که کمرم را عمل کردم و ... به همین سادگی!

اما امشب

امشب که «قلندر و قلعه» را تمام کردم غم سنگینی بر وجودم سایه انداخته! گویی زمان دوباره شهاب الدین سهروردی را از دست داده! پیامبر زمان! با آن سکوت و ادب و فضل و کرم و بیابانگردیها و شاگردی ها و طلبگی پیر مغان و الهامات سیندخت و نان جو های چله به چله و خلع بدنها و کرامات گاه به گاه و در یک کلام سیر و سلوک عارفانه ...! اعجوبه ایست! قطعا اعجوبه ایست!

تمام تاکید این کتاب به نقل از سهروردی بر آن است که انسان می تواند اعجوبه شود. می تواند ملک شود. حتی از آن بالاتر... که خدا از انسان ناامید نشده و الهام همچنان جاری است.

برای آنان که چون من به تنگنای منطق این جهانی خو کرده اند و شهود را فراموش، دارویی است در حکم شِفاء.

حظ مطالعه این کتاب گوارای روح محمد قطب الدین.

داااااد داااااد عارف با داااااغ دددل زاااااد        داااااد ای ی ی دددل

+تاریخ چهارشنبه 22 شهریور1391ساعت 11:38 بعد از ظهر نویسنده : مریم مساحی |